حكيم ابوالقاسم فردوسى
545
متن كامل شاهنامه فردوسى (شرح ميترا مهرآبادى)
درم ، دژم در كوهى نشسته بود را با شاه ايران - آن سپهدار با دانش و گنج كهن - برابر مكن . كسى را چون اسفنديار كه فغفور چين نام او را برنگين خود مىنويسد مىگويى از كوههء زين برمىدارم و گرفته در بر خويش به سوى خانهء زال مىآورم . بدان كه مردم سالخورده چنين سخنى نگويند . پس به گِرد ناسپاسى مگرد . اكنون اى ماه انجمن ، آنچه را كه انديشهء من بود ، با تو بگفتم ليك تو خود مىدانى . چون رستم و زال اين سخنان را بگفتند ، رستم سر بر زمين نهاد و پيوسته بر كردگار آفرين بخواند و گفت : اى داور كامكار ، روزگار بد را از ما بگردان . و بدين گونه تا خورشيد از كوه برآمد ، زبان رستم از لابه به ستوه نيآمد . جنگ رستم با اسفنديار چون روز فرا رسيد ، رستم گبر بر تن كرد و از براى نگهدارى تنش ببربيان را نيز بر روى آن بپوشيد . آنگاه كمندى به فتراك زين ببست و بر آن اسپ پيل پيكر بنشست و بفرمود تا زواره به پيش او آيد . پس فراوان در بارهء سپاهيانش با او سخن راند و به دو گفت : برو و سپاهيان را بيآراى و خودت بر آن كوههء ريگ بايست . زواره كه چنين شنيد ، بيآمد و سپاهيان را در ميدان انجمن بكرد تا آنها را به دشت نبرد بيآورد . تهمتن نيزه به دست برفت . چون از آن بارگاه بيرون شد ، سپاهيانش بر او آفرين بخواندند و گفتند : بىتو اسپ و گوپال و زين مباد . رستم برفت و زواره نيز - كه يار او در آن پادشاهى بود - از پس او برفت . اين چنين با لبى پر از باد و دلى پر از بند به لب هيرمند آمدند . رستم سپاهيانش را به همراه برادر در همانجا گذاشت و خودش به سوى سپاه شاه ايران براند . ليك پنهانى به زواره گفت : من هم اكنون دست اين بدنژاد ديوسار را از اين رزم كوتاه مىسازم و روان را به سوى روشنى رهنمون مىكنم . ليك مىترسم چنان شود كه بايد او را زخم زنم . نمىدانم كه چه پيش خواهد آمد ؟ اينك تو سپاهيان را در همينجا نگاهدار . من مىروم تا ببينم روزگار چه پيش مىآورد . اگر او